۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه
دوباره دست به قلمو شدم. رنگ و بوم و قلمو حال و هوای خاصی دارد. تا وارد کلاس شدم اما دلم گرفت. منتظر بچه ها بودم. تک تک شان. نُه سال هر هفته می رفتم و به جای نقاشی کردن هرهر و کرکر می کردیم. اینجا هرکس داشت با تلفن اش به یک زبانی حرف می زد. سمبل به تمام معنای چندگانه گی زبانی و فرهنگی. دلم برای چه چیزهایی که تنگ نشد. به نظر هم می رسد تلاشم برای امپرسیونیستی کشیدن هم به نتیجه نمی رسد. تمام مدت در تلاشم قلمو را به همه طرف بچرخانم و حرکت های تصادفی خلق کنم و خلاصه خدا ته تابلو را به خیر کند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر