هر آدمی باید برای زمان برپایی رختشورخانه توی دلش یک چیزی داشته باشد. مثل همین حالا. هرچیزی که بشود بهش پناه برد. مرهمی، آهنگی، نوشته ای، کتاب مقدسی. هیچی چیزی هم که مقدس نمانده. امشب فقط باید تهران بودم. باید حتی خلیج فارس را شنا میکردم و خودم را میرساندم. دلم برای غصههای به اندازهی یک عمرِ پدر مادرها کباب است. دلم برای صدای نگران مامان میرود. حتی فکر کردناش هم چتر بزرگی را توی گلویم باز میکند. گاهی فکر می کنم زندگی اگر قرار باشد خلاصه شود توی چند روز، یک بخش عمدهاش روزهای سخت است که آن هم وقتی قرار است سنگ صبور باشیم، نیستیم. دقیقن هم در همین مقطع تصور میکنی باید کاری کنی، و نتوانستن غم بزرگتری از دوریست. به قول فهیم، هرکسی به اندازهی خودش درد و غم دارد و خودخواهی ست که دیگران را با کلمهها غمگین کرد، اما گاهی هم همینجا میشود مرهم.
۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه
دوباره دست به قلمو شدم. رنگ و بوم و قلمو حال و هوای خاصی دارد. تا وارد کلاس شدم اما دلم گرفت. منتظر بچه ها بودم. تک تک شان. نُه سال هر هفته می رفتم و به جای نقاشی کردن هرهر و کرکر می کردیم. اینجا هرکس داشت با تلفن اش به یک زبانی حرف می زد. سمبل به تمام معنای چندگانه گی زبانی و فرهنگی. دلم برای چه چیزهایی که تنگ نشد. به نظر هم می رسد تلاشم برای امپرسیونیستی کشیدن هم به نتیجه نمی رسد. تمام مدت در تلاشم قلمو را به همه طرف بچرخانم و حرکت های تصادفی خلق کنم و خلاصه خدا ته تابلو را به خیر کند.
اشتراک در:
پستها (Atom)