۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

خانه بوی تمیزی می دهد. بوی پودر و آب و نرم کننده. تمام پرده ها را درآوردم و شستم. این تمام که می گویم، با آن تمامی که توی ذهنتان است فرق می کند. ده تکه پرده هر کدام پنجاه متر. الان تصور می کنید چه کاخ فراخی! البته اگر تمام خانه پنجره باشد و پرده ها پُر چین، می فهمید که سخت در اشتباهید و همه ی این ها متعلق به یک خانه ی قوطی کبریتی است.
رومیزی ها را شسته ام. کتابخانه را تمیز کردم. گل ها را آب دادم و گلدان ها را گردگیری کردم. روتختی جدید پهن کردم و دکور را هم تغییر دادم. الان فکر می کنم خانه بزرگ تر شده است. سبزه ی عید هم گذاشته ام که بدجوری درگیرم کرده است. همین طور سبزه به دست دور خانه می چرخم و هرجا آفتاب می افتد، مقابل نور می گذارم بلکن تا هفته ی آینده رشدی کند و بلند شود.
همه چیز خانه برق می زند.
انتظار خبرهای خوب.
یک هفته گذشت. خبری نشد. توی دلم رخت می شورند. نمی دانم باید از ایران رفتن خوشحال باشم یا نه. تصور این که بعد از برگشت، دوباره همین اوضاع باشد، بیش تر دلم را به هم می زند. به قول پگاه باید یک معجزه ای اتفاق بیفتد. جالب است که معجزه ها در هر مقطعی برای مان فرق دارند. یک سال رد شده و من آرام آرام خودم را در سرازیری ناامیدی می بینم. می خواهم نوشتن را شروع کنم که می بینم کلمه ها از لای دستانم سُر می خوردند و می افتند پایین. برای دوباره نو شدن و امیدوار شدن، به بهار دل می بندم. دلم برای خودم تنگ شده است.

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

مصاحبه خوب بود. بعد از مدت ها دوباره برایم یادآوری شد که چیزهایی هنوز توی مغزم وول می خورند که ارزشمندند. روزنه هایی از شخصیت اجتماعی ام را دوباره دیدم. روحیه ام تغییر کرد. با فکر شروع کارم یک قندی، شکرکی، پولکی ای شیرین توی دلم آب می شود. به راحتی یکنواختی روزهای قبلم را گرفت و امیدوار شدم. یک لحظه خوشحال می شوم و یک لحظه نگران. امروز در اوج نگرانی، یک آن دلم خواست بفهمم در آینده چه اتفاقی می افتد. خیلی دلم خواست. آمدم توی گوگل سرچ کنم، دیدم اوه چه قدر مردم دلشان می خواهد از آینده باخبر شوند. اما راستش برای من در حد دانستن جواب مصاحبه کفایت می کند. باور کنید. نگویید دو هفته صبر کن معلوم می شود. همین حالا می خواهم. وگرنه که این همه آدم هم توی اینترنت دنبال آینده ی سریع بودند. نمی دانم. گاهی بهتر است همین طوری ساده و رک حس ها ثبت شوند. همین طوری.