مصاحبه خوب بود. بعد از مدت ها دوباره برایم یادآوری شد که چیزهایی هنوز توی مغزم وول می خورند که ارزشمندند. روزنه هایی از شخصیت اجتماعی ام را دوباره دیدم. روحیه ام تغییر کرد. با فکر شروع کارم یک قندی، شکرکی، پولکی ای شیرین توی دلم آب می شود. به راحتی یکنواختی روزهای قبلم را گرفت و امیدوار شدم. یک لحظه خوشحال می شوم و یک لحظه نگران. امروز در اوج نگرانی، یک آن دلم خواست بفهمم در آینده چه اتفاقی می افتد. خیلی دلم خواست. آمدم توی گوگل سرچ کنم، دیدم اوه چه قدر مردم دلشان می خواهد از آینده باخبر شوند. اما راستش برای من در حد دانستن جواب مصاحبه کفایت می کند. باور کنید. نگویید دو هفته صبر کن معلوم می شود. همین حالا می خواهم. وگرنه که این همه آدم هم توی اینترنت دنبال آینده ی سریع بودند. نمی دانم. گاهی بهتر است همین طوری ساده و رک حس ها ثبت شوند. همین طوری.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر