۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

من سی ساله شدم. ده سال پیش تصور می کردم سی سالگی خودش کبر سنی محسوب می شود. توی روزنامه ها و خبرها می خواندم زنی سی ساله.....با خودم می گفتم چقدر عمر می کنند مردم. چقدر بزرگ می شوند. اما سی آمد. به زعم من دهه ی بیست به سی کوتاه تر از ده به بیست گذشته. شاید به این دلیل که اتفاقاتی که می افتند انقدر پررنگ و سرنوشت سازند که ادامه ی این راه را رقم می زنند و سریع تر می گذرد.
فکر کنم سی ساله گی شروع صلح کردن باشد با دنیا. جمع کردن لیستی از چیزهایی که می خواهیم و نمی خواهیم. خیلی محتمل ست که آرزوی فعال حقوق کارگری شدن، در حد فانتزی باقی بماند. نهایت کارم این باشد که چوب لای چرخ سرمایه داری بگذارم (فعلن که آب به آسیابش می ریزم).
"یک روز خوب میاد" دیگر نمی آید، همین هاست که دارند می گذرند. همین میزان بلوغ و دست کم آرامش مترصد از آن، کافی ست برای خوشحال بودن از سی ساله گی. از پا به میان سالی گذاشتن. نیست؟


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر