۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

یا که هیچ؟

نمی‌دانم از مریضی چند روز گذشته‌ست یا بی‌حوصله‌گی مترتب بر آن، هرچه هست حس می‌کنم برای چالش دوباره مساله پیش رو توی محل کارم خسته‌ام. ساعت کاری را دوساعت بیشتر کرده اند و استراحت میانی هم دو ساعت طولانی‌تر، به بهانه تابستان. تابستانی که برای ما حکم زمستان را دارد با این کولرهای یخچالی. 
از آن دست آرزوهای دورم هم، همیشه فعال کارگری شدن بود/هست. خیلی دور است، می دانم. دلم می خواهد مخالفت کنم، دفاع کنم، حرف بزنم. برای تصمیم‌های بند تنبونی دست کم محل کار خودم. اما سخت است. از صبح واژه‌ها و جمله‌هایم را دارم آماده می‌کنم برای مخالفت با تصمیم جدید و ناراحتم هم زمان. چرا؟ چون فکر می کنم نباید این همه برای حق و حقوق طبیعی بحث کرد و جنگید و اثبات کرد. چون این آدم‌ها صرف سفید بودن لعنتی‌شان حق ندارند افسار زندگی ملت پایین دست را دست‌شان بگیرند. من حتی باید همین‌ها را به همکاران منفعلم هم تفهیم کنم. و این خودش زحمت دوچندانی دارد. آدم‌هایی که به جهل و انفعال خودشان هم نادانند. بعد خودم جواب خودم را می‌دهم. من جای این‌ها نیستم که بچه‌ام در هزاران فرسنگی‌ام پیش کس دیگری باشد و من برای خانواده‌ی محتاجم پول بفرستم و در مقابل چرخ‌های سرمایه داری چوب هم بگذارم.

دوست دارم با اسانلو نشستی داشته باشم. کلاه از سرم بردارم و در برابرش تعظیم کنم و ببینم در تمام این مدت چه حسی داشته؟ چه قدر احتمالش هست که من از این‌جا به آن‌جا برسم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر