یه روز خوب میاد که حتمن فردای تعطیلات سر کار نیست.
۱۳۹۲ تیر ۲۵, سهشنبه
۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه
بله عرضم به خدمتتان داستان این شد که من و رییسم با هم بحث مان بالا گرفت. من خیلی دیپلماتیک و آرام درخواست تعلیق ساعت کاری جدید را داشتم. دلیل آوردم که از ساعت هفت صبح تا بوق شب آن هم با یک زمان استراحت طولانی عملن کارم را مختل می کند. این وسط ها هم یگ گریزی زدم به دست و گردنم که با این وضعیت و نشستن های طولانی تر بدتر خواهد شد. او هم یک باره افتاد روی دنده برده داری فرانسوی اش. این که این ها دلایل شخصی هستند و تو خودت را از بقیه بالاتر می بینی و الخ. صداها بالا رفت و ناراحتی پیش آمد و من هم هرچه در تمام این دو سال می خواستم بگویم اما فرصتش پیش نیامده بود را گفتم. بعد هم بار و بندیل روحی و فیزیکی ام را جمع کردم که اگر کار بیخ پیدا کرد و گفتند یا بیا پایین از حرفت یا بای، بگویم ما را به خیر و شما را به سلامت. اما از آن جایی که تازه بازگشته از دیار پاستاها بودم و کار لنگ می ماند و منفعت شان در خطر بود، یک مهربانی گفت از فردا بیا دفتر مرکزی. این شد که در ده دقیقه غزل خداحافظی با کارخانه را خواندم و کوچ کردم این جا.
دلتنگی روزهای اولم برای دوستان خوب آلمانی ام فروکش کرده تا حدی. جو هم از سنگینی در آمده نسبتن. حس معاشرت و باب دوستی را ندارم. به سختی بشود به کسی لبخندی بزنم. ابدن اهمیتی ندارد کی چه فکری می کند. انقدر این مدت به جان مرد غر زده ام که طفلک الان نمی داند من دلم می خواهد کجا باشم؛ کارخانه یا دفتر مرکزی. شرکت شده علی السویه. تا کی بشود برگردد به حال خوشی. هرچند که هیچوقت خوشِ خوش نبوده. من تمام وقت در حال مبارزه با نژادپرستی و تبعیض و سرمایه داری ام. واقعن دیگر مجالی برای لذت بردن از زمان غیر مبارزه ایم باقی نمی ماند. این وسط ها اما نگرانم که تبدیل بشوم به آدمی که همه اش در حال غر زدن است. یکی که چاره اش را فقط در مسیر ناله پیدا می کند و شهامت عمل به آنچه او را از سختی ها رها می کند، ندارد (خیلی جمله ی طولانی ای شد). در عمل این نیست، باور کنید. هر روز تعداد موضوعاتی که از حوزه ی اختیار آدم خارج می شوند، بالاتر می رود. عمومن هم منفی ها. مثلن این که بدون نظر تو، حقوقت بالا برود یا از این قبیل طبعن پیش نمی آید. می دانید که چه می گویم.
جدا از همه ی این ها، رفتیم با مرد رای دادیم. از دو هفته قبلش هم مثل دو تا آدم بالغ مواضع مختلف اش را با هم و با دوستان بحث کردیم و در نهایت آن شد که حالا شد. خوشحالیم. من که دوباره دست به نوشتن برده ام، آخرین نوشته ام را قبل انتخابات قبلی دارم، امیدوارم این یکی رییس جمهور نزند بخشکاند باز.
۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه
یا که هیچ؟
نمیدانم از مریضی چند روز گذشتهست یا بیحوصلهگی مترتب بر آن، هرچه هست حس میکنم برای چالش دوباره مساله پیش رو توی محل کارم خستهام. ساعت کاری را دوساعت بیشتر کرده اند و استراحت میانی هم دو ساعت طولانیتر، به بهانه تابستان. تابستانی که برای ما حکم زمستان را دارد با این کولرهای یخچالی.
از آن دست آرزوهای دورم هم، همیشه فعال کارگری شدن بود/هست. خیلی دور است، می دانم. دلم می خواهد مخالفت کنم، دفاع کنم، حرف بزنم. برای تصمیمهای بند تنبونی دست کم محل کار خودم. اما سخت است. از صبح واژهها و جملههایم را دارم آماده میکنم برای مخالفت با تصمیم جدید و ناراحتم هم زمان. چرا؟ چون فکر می کنم نباید این همه برای حق و حقوق طبیعی بحث کرد و جنگید و اثبات کرد. چون این آدمها صرف سفید بودن لعنتیشان حق ندارند افسار زندگی ملت پایین دست را دستشان بگیرند. من حتی باید همینها را به همکاران منفعلم هم تفهیم کنم. و این خودش زحمت دوچندانی دارد. آدمهایی که به جهل و انفعال خودشان هم نادانند. بعد خودم جواب خودم را میدهم. من جای اینها نیستم که بچهام در هزاران فرسنگیام پیش کس دیگری باشد و من برای خانوادهی محتاجم پول بفرستم و در مقابل چرخهای سرمایه داری چوب هم بگذارم.
دوست دارم با اسانلو نشستی داشته باشم. کلاه از سرم بردارم و در برابرش تعظیم کنم و ببینم در تمام این مدت چه حسی داشته؟ چه قدر احتمالش هست که من از اینجا به آنجا برسم؟
۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه
نمیدانم از کی حساب کنم؟ از شلوغیهای بعد از انتخابات؟ از زمانی که با سارا حرف زدم؟ از زمانی که تو زنگ زدی و من فکر کردم چه صدای گندهلویی؟ یا از کی؟ به دنبال نقطه نمیگردم. باید قبول کرد که نقطهی عطفی وجود ندارد. طیفی از اتفاقهای خوب است. نمودار رابطه به قدری سینوسیست که قطعن پیدا کردن نقطهی شروع برای آن کار سختیست و در اصلِ آن هم تغییری ایجاد نمیکند. از کِی دوستت داشتم؟ این هم سرنوشت نقطهی شروع را دارد.
دلم میخواهد به این فکر کنم که در این دنیایی که هر روز از هر گوشهاش خبر جنگ و کشتن و تجاوز و کودک آزاری میآید و انسان بودن در آن کوچکتر و سختتر میشود، یکی هست که تجسم خوبی و انسان بودن است.
خوشحالم که آمدی و کنار من هستی. ما به با هم بودن مبعوث شدیم.
۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه
هر آدمی باید برای زمان برپایی رختشورخانه توی دلش یک چیزی داشته باشد. مثل همین حالا. هرچیزی که بشود بهش پناه برد. مرهمی، آهنگی، نوشته ای، کتاب مقدسی. هیچی چیزی هم که مقدس نمانده. امشب فقط باید تهران بودم. باید حتی خلیج فارس را شنا میکردم و خودم را میرساندم. دلم برای غصههای به اندازهی یک عمرِ پدر مادرها کباب است. دلم برای صدای نگران مامان میرود. حتی فکر کردناش هم چتر بزرگی را توی گلویم باز میکند. گاهی فکر می کنم زندگی اگر قرار باشد خلاصه شود توی چند روز، یک بخش عمدهاش روزهای سخت است که آن هم وقتی قرار است سنگ صبور باشیم، نیستیم. دقیقن هم در همین مقطع تصور میکنی باید کاری کنی، و نتوانستن غم بزرگتری از دوریست. به قول فهیم، هرکسی به اندازهی خودش درد و غم دارد و خودخواهی ست که دیگران را با کلمهها غمگین کرد، اما گاهی هم همینجا میشود مرهم.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه
دوباره دست به قلمو شدم. رنگ و بوم و قلمو حال و هوای خاصی دارد. تا وارد کلاس شدم اما دلم گرفت. منتظر بچه ها بودم. تک تک شان. نُه سال هر هفته می رفتم و به جای نقاشی کردن هرهر و کرکر می کردیم. اینجا هرکس داشت با تلفن اش به یک زبانی حرف می زد. سمبل به تمام معنای چندگانه گی زبانی و فرهنگی. دلم برای چه چیزهایی که تنگ نشد. به نظر هم می رسد تلاشم برای امپرسیونیستی کشیدن هم به نتیجه نمی رسد. تمام مدت در تلاشم قلمو را به همه طرف بچرخانم و حرکت های تصادفی خلق کنم و خلاصه خدا ته تابلو را به خیر کند.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه
اخبار تلویزیون ایران خبر تصادفی را می دهد که در جاده ی رباط کریم، کامیون به پسر 22 ساله ای زده و کشته شده است. صحنه ای را نشان می دهد که کنار جاده چند زن شیون و زاری می کنند. پلیسِ سر صحنه می گوید سه ساعت از تصادف گذشته است و آمبولانس نیامده. اورژانس هم بعد از این که فهمیده مجروح فوت کرده، رفته است. رییس پلیس راه می گوید هوا بارانی بوده. مجری می گوید آخر شب قبل هم دو دختر دانشجو کنار همین جاده بر اثر برخورد سواری کشته شده اند. می گوید خب شب قبل هم باران می باریده. انقدر راحت که انگار می کنی از فواید باران بهاری می گوید.
روز قبل از عید امسال در تهران، طبق عادت هر ساله ی مرد، شب عید تجریش بودیم. با دستی پُر از کیسه های سبزه و سمنو و لواشک، خوشحال برمی گشتیم. دیدم وسط شهر بیلبوردی نصب شده به عظمت و رویش نوشته اگر نوروز نود آخرین نوروز زندگی مان باشد، چه کنیم؟ رییس پلیس راه را ربط می دهم به تبریک بهاری از نوع شهرداری تهران.
روز قبل از عید امسال در تهران، طبق عادت هر ساله ی مرد، شب عید تجریش بودیم. با دستی پُر از کیسه های سبزه و سمنو و لواشک، خوشحال برمی گشتیم. دیدم وسط شهر بیلبوردی نصب شده به عظمت و رویش نوشته اگر نوروز نود آخرین نوروز زندگی مان باشد، چه کنیم؟ رییس پلیس راه را ربط می دهم به تبریک بهاری از نوع شهرداری تهران.
اشتراک در:
پستها (Atom)