هر آدمی باید برای زمان برپایی رختشورخانه توی دلش یک چیزی داشته باشد. مثل همین حالا. هرچیزی که بشود بهش پناه برد. مرهمی، آهنگی، نوشته ای، کتاب مقدسی. هیچی چیزی هم که مقدس نمانده. امشب فقط باید تهران بودم. باید حتی خلیج فارس را شنا میکردم و خودم را میرساندم. دلم برای غصههای به اندازهی یک عمرِ پدر مادرها کباب است. دلم برای صدای نگران مامان میرود. حتی فکر کردناش هم چتر بزرگی را توی گلویم باز میکند. گاهی فکر می کنم زندگی اگر قرار باشد خلاصه شود توی چند روز، یک بخش عمدهاش روزهای سخت است که آن هم وقتی قرار است سنگ صبور باشیم، نیستیم. دقیقن هم در همین مقطع تصور میکنی باید کاری کنی، و نتوانستن غم بزرگتری از دوریست. به قول فهیم، هرکسی به اندازهی خودش درد و غم دارد و خودخواهی ست که دیگران را با کلمهها غمگین کرد، اما گاهی هم همینجا میشود مرهم.
۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه
دوباره دست به قلمو شدم. رنگ و بوم و قلمو حال و هوای خاصی دارد. تا وارد کلاس شدم اما دلم گرفت. منتظر بچه ها بودم. تک تک شان. نُه سال هر هفته می رفتم و به جای نقاشی کردن هرهر و کرکر می کردیم. اینجا هرکس داشت با تلفن اش به یک زبانی حرف می زد. سمبل به تمام معنای چندگانه گی زبانی و فرهنگی. دلم برای چه چیزهایی که تنگ نشد. به نظر هم می رسد تلاشم برای امپرسیونیستی کشیدن هم به نتیجه نمی رسد. تمام مدت در تلاشم قلمو را به همه طرف بچرخانم و حرکت های تصادفی خلق کنم و خلاصه خدا ته تابلو را به خیر کند.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه
اخبار تلویزیون ایران خبر تصادفی را می دهد که در جاده ی رباط کریم، کامیون به پسر 22 ساله ای زده و کشته شده است. صحنه ای را نشان می دهد که کنار جاده چند زن شیون و زاری می کنند. پلیسِ سر صحنه می گوید سه ساعت از تصادف گذشته است و آمبولانس نیامده. اورژانس هم بعد از این که فهمیده مجروح فوت کرده، رفته است. رییس پلیس راه می گوید هوا بارانی بوده. مجری می گوید آخر شب قبل هم دو دختر دانشجو کنار همین جاده بر اثر برخورد سواری کشته شده اند. می گوید خب شب قبل هم باران می باریده. انقدر راحت که انگار می کنی از فواید باران بهاری می گوید.
روز قبل از عید امسال در تهران، طبق عادت هر ساله ی مرد، شب عید تجریش بودیم. با دستی پُر از کیسه های سبزه و سمنو و لواشک، خوشحال برمی گشتیم. دیدم وسط شهر بیلبوردی نصب شده به عظمت و رویش نوشته اگر نوروز نود آخرین نوروز زندگی مان باشد، چه کنیم؟ رییس پلیس راه را ربط می دهم به تبریک بهاری از نوع شهرداری تهران.
روز قبل از عید امسال در تهران، طبق عادت هر ساله ی مرد، شب عید تجریش بودیم. با دستی پُر از کیسه های سبزه و سمنو و لواشک، خوشحال برمی گشتیم. دیدم وسط شهر بیلبوردی نصب شده به عظمت و رویش نوشته اگر نوروز نود آخرین نوروز زندگی مان باشد، چه کنیم؟ رییس پلیس راه را ربط می دهم به تبریک بهاری از نوع شهرداری تهران.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سهشنبه
لایک فیس بوک یک ساله شده است به قولی. آدمی که اول بار پیشنهادش را داده، از نظر من بیمار بوده است یا دستِ کم کرم-دار. هرچیزی که بنویسی، بگذاری یا شِر کنی خلاصه چند نفری پیدا می شوند که لایک کنند. نه زحمتی دارد نه دردسری. طرف اصلن صد سالی یک بار حالی هم از آدم نمی پرسد، نمی داند کجای این شب تیره برای خودت رخت پهن می کنی، یا بدترش اصلن نمی خواهد سر به تنت باشد، اما خاضعانه و بزرگوارنه یک لایکی پرت می کند طرفت که یعنی بیا، برو خوش باش.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه
یک دوست قدیمی توی فیس بوک پیدایم کرده. قدیمی که می گویم یعنی دوران دبیرستان. یک زمانی سال 75 برای من جدید بود. سال ها هم همین طوری جدید ماند. پیر شدیم، قدیم مان هم دارد هِی می آید جلوتر. دوستم را می گفتم. می پرسد کجایی و در چه حالی. جواب می دهم مختصری از خودم. بعد از فرستادن اش نگاه می کنم می بینم 13-14 سال را توی سه خط خلاصه کرده ام. هی به سه خط نگاه می کنم و می بینم کُلی عاشقی و شک و بزرگ شدن و هزار تا اتفاق دیگر را قلم گرفته ست. یعنی رسمن گوساله ای گاو شده تا همین سه خط تولید شدند.
۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه
سبزی کاری ام را شروع کردم. با تره و ریحون استارت زدم. بعد از دو روز جوانه زده اند و از لا به لای خاک ها به من چشمک می زنند. هر روز کلی مطلب در رابطه با نحوه آبیاری و نور و کود و این ها در اینترنت می خوانم. دقیقن انگار برای یک نوزاد تحقیق کنم. همان بساط سبزه ی عید دوباره برپاست. گلدان به دست منتظر نورم، هرجا بتابد گلدان ها را به آن سمت می برم. با این تفاوت که این ها سنگین ترند و باید بکشم به سمت آفتاب. نشسته ام ببینم کی سبزی خوردن می چینم.
۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه
جوابی نیامد. عملن تلاشم برای سر در آوردن از بخشی از آینده جواب نداد و آینده خودش با تمام هیکل آمد و رفت توی حلقم. دوباره مصاحبه ای دیگر. این مساله ی مصاحبه های پشت هم دیگر رسمن برایم لوث شده است. بیشتر به تفریح می ماند و شاید دست و پا زدنی به عنوان جستجو برای کار. هر روز سعی می کنم یک برنامه ریزی نیمه دقیقی برای زمان هایم داشته باشم، اما نمی توانم. احساس می کنم زمان حرکت می کند و من هر لحظه از آن عقب تر می مانم و اندازه اش در چشمم کوچک و کوچک تر می شود. تنبل شده ام؟ کسل؟ بی حوصله؟ بی اراده؟ نمی دانم. یکی به من کمک کند.
اشتراک در:
پستها (Atom)