۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

من سی ساله شدم. ده سال پیش تصور می کردم سی سالگی خودش کبر سنی محسوب می شود. توی روزنامه ها و خبرها می خواندم زنی سی ساله.....با خودم می گفتم چقدر عمر می کنند مردم. چقدر بزرگ می شوند. اما سی آمد. به زعم من دهه ی بیست به سی کوتاه تر از ده به بیست گذشته. شاید به این دلیل که اتفاقاتی که می افتند انقدر پررنگ و سرنوشت سازند که ادامه ی این راه را رقم می زنند و سریع تر می گذرد.
فکر کنم سی ساله گی شروع صلح کردن باشد با دنیا. جمع کردن لیستی از چیزهایی که می خواهیم و نمی خواهیم. خیلی محتمل ست که آرزوی فعال حقوق کارگری شدن، در حد فانتزی باقی بماند. نهایت کارم این باشد که چوب لای چرخ سرمایه داری بگذارم (فعلن که آب به آسیابش می ریزم).
"یک روز خوب میاد" دیگر نمی آید، همین هاست که دارند می گذرند. همین میزان بلوغ و دست کم آرامش مترصد از آن، کافی ست برای خوشحال بودن از سی ساله گی. از پا به میان سالی گذاشتن. نیست؟


یه روز خوب میاد که حتمن فردای تعطیلات سر کار نیست.

۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

بله عرضم به خدمتتان داستان این شد که من و رییسم با هم بحث مان بالا گرفت. من خیلی دیپلماتیک و آرام درخواست تعلیق ساعت کاری جدید را داشتم. دلیل آوردم که از ساعت هفت صبح تا بوق شب آن هم با یک زمان استراحت طولانی عملن کارم را مختل می کند. این وسط ها هم یگ گریزی زدم به دست و گردنم که با این وضعیت و نشستن های طولانی تر بدتر خواهد شد. او هم یک باره افتاد روی دنده برده داری فرانسوی اش. این که این ها دلایل شخصی هستند و تو خودت را از بقیه بالاتر می بینی و الخ. صداها بالا رفت و ناراحتی پیش آمد و من هم هرچه در تمام این دو سال می خواستم بگویم اما فرصتش پیش نیامده بود را گفتم. بعد هم بار و بندیل روحی و فیزیکی ام را جمع کردم که اگر کار بیخ پیدا کرد و گفتند یا بیا پایین از حرفت یا بای، بگویم ما را به خیر و شما را به سلامت. اما از آن جایی که تازه بازگشته از دیار پاستاها بودم و کار لنگ می ماند و منفعت شان در خطر بود، یک مهربانی گفت از فردا بیا دفتر مرکزی. این شد که در ده دقیقه غزل خداحافظی با کارخانه را خواندم و کوچ کردم این جا.
دلتنگی روزهای اولم برای دوستان خوب آلمانی ام فروکش کرده تا حدی. جو هم از سنگینی در آمده نسبتن. حس معاشرت و باب دوستی را ندارم. به سختی بشود به کسی لبخندی بزنم. ابدن اهمیتی ندارد کی چه فکری می کند. انقدر این مدت به جان مرد غر زده ام که طفلک الان نمی داند من دلم می خواهد کجا باشم؛ کارخانه یا دفتر مرکزی. شرکت شده علی السویه. تا کی بشود برگردد به حال خوشی. هرچند که هیچوقت خوشِ خوش نبوده. من تمام وقت در حال مبارزه با نژادپرستی و تبعیض و سرمایه داری ام. واقعن دیگر مجالی برای لذت بردن از زمان غیر مبارزه ایم باقی نمی ماند. این وسط ها اما نگرانم که تبدیل بشوم به آدمی که همه اش در حال غر زدن است. یکی که چاره اش را فقط در مسیر ناله پیدا می کند و شهامت عمل به آنچه او را از سختی ها رها می کند، ندارد (خیلی جمله ی طولانی ای شد). در عمل این نیست، باور کنید. هر روز تعداد موضوعاتی که از حوزه ی اختیار آدم خارج می شوند، بالاتر می رود. عمومن هم منفی ها. مثلن این که بدون نظر تو، حقوقت بالا برود یا از این قبیل طبعن پیش نمی آید. می دانید که چه می گویم.

جدا از همه ی این ها، رفتیم با مرد رای دادیم. از دو هفته قبلش هم مثل دو تا آدم بالغ مواضع مختلف اش را با هم و با دوستان بحث کردیم و در نهایت آن شد که حالا شد. خوشحالیم. من که دوباره دست به نوشتن برده ام، آخرین نوشته ام را قبل انتخابات قبلی دارم، امیدوارم این یکی رییس جمهور نزند بخشکاند باز.

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

یا که هیچ؟

نمی‌دانم از مریضی چند روز گذشته‌ست یا بی‌حوصله‌گی مترتب بر آن، هرچه هست حس می‌کنم برای چالش دوباره مساله پیش رو توی محل کارم خسته‌ام. ساعت کاری را دوساعت بیشتر کرده اند و استراحت میانی هم دو ساعت طولانی‌تر، به بهانه تابستان. تابستانی که برای ما حکم زمستان را دارد با این کولرهای یخچالی. 
از آن دست آرزوهای دورم هم، همیشه فعال کارگری شدن بود/هست. خیلی دور است، می دانم. دلم می خواهد مخالفت کنم، دفاع کنم، حرف بزنم. برای تصمیم‌های بند تنبونی دست کم محل کار خودم. اما سخت است. از صبح واژه‌ها و جمله‌هایم را دارم آماده می‌کنم برای مخالفت با تصمیم جدید و ناراحتم هم زمان. چرا؟ چون فکر می کنم نباید این همه برای حق و حقوق طبیعی بحث کرد و جنگید و اثبات کرد. چون این آدم‌ها صرف سفید بودن لعنتی‌شان حق ندارند افسار زندگی ملت پایین دست را دست‌شان بگیرند. من حتی باید همین‌ها را به همکاران منفعلم هم تفهیم کنم. و این خودش زحمت دوچندانی دارد. آدم‌هایی که به جهل و انفعال خودشان هم نادانند. بعد خودم جواب خودم را می‌دهم. من جای این‌ها نیستم که بچه‌ام در هزاران فرسنگی‌ام پیش کس دیگری باشد و من برای خانواده‌ی محتاجم پول بفرستم و در مقابل چرخ‌های سرمایه داری چوب هم بگذارم.

دوست دارم با اسانلو نشستی داشته باشم. کلاه از سرم بردارم و در برابرش تعظیم کنم و ببینم در تمام این مدت چه حسی داشته؟ چه قدر احتمالش هست که من از این‌جا به آن‌جا برسم؟

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

نمی‌دانم از کی حساب کنم؟ از شلوغی‌های بعد از انتخابات؟ از زمانی که با سارا حرف زدم؟ از زمانی که تو زنگ زدی و من فکر کردم چه صدای گنده‌لویی؟ یا از کی؟ به دنبال نقطه نمی‌گردم. باید قبول کرد که نقطه‌ی عطفی وجود ندارد. طیفی از اتفاق‌های خوب است. نمودار رابطه به قدری سینوسی‌ست که قطعن پیدا کردن نقطه‌ی شروع برای آن کار سختی‌ست و در اصلِ آن هم تغییری ایجاد نمی‌کند. از کِی دوستت داشتم؟ این هم سرنوشت نقطه‌ی شروع را دارد.
دلم می‌خواهد به این فکر کنم که در این دنیایی که هر روز از هر گوشه‌اش خبر جنگ و کشتن و تجاوز و کودک آزاری می‌آید و انسان بودن در آن کوچک‌تر و سخت‌تر می‌شود، یکی هست که تجسم خوبی و انسان بودن است.

خوشحالم که آمدی و کنار من هستی. ما به با هم بودن مبعوث شدیم.

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

هر آدمی باید برای زمان برپایی رختشورخانه توی دلش یک چیزی داشته باشد. مثل همین حالا. هرچیزی که بشود به‌ش پناه برد. مرهمی، آهنگی، نوشته ای، کتاب مقدسی. هیچی چیزی هم که مقدس نمانده. امشب فقط باید تهران بودم. باید حتی خلیج فارس را شنا می‌کردم و خودم را می‌رساندم. دلم برای غصه‌های به اندازه‌ی یک عمرِ پدر مادرها کباب است. دلم برای صدای نگران مامان می‌رود. حتی فکر کردن‌اش هم چتر بزرگی را توی گلویم باز می‌کند. گاهی فکر می کنم زندگی اگر قرار باشد خلاصه شود توی چند روز، یک بخش عمده‌اش روزهای سخت است که آن هم وقتی قرار است سنگ صبور باشیم، نیستیم. دقیقن هم در همین مقطع تصور می‌کنی باید کاری کنی، و نتوانستن غم بزرگ‌تری از دوری‌ست. به قول فهیم، هرکسی به اندازه‌ی خودش درد و غم دارد و خودخواهی ست که دیگران را با کلمه‌ها غمگین کرد، اما گاهی هم همین‌جا می‌شود مرهم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

دوباره دست به قلمو شدم. رنگ و بوم و قلمو حال و هوای خاصی دارد. تا وارد کلاس شدم اما دلم گرفت. منتظر بچه ها بودم. تک تک شان. نُه سال هر هفته می رفتم و به جای نقاشی کردن هرهر و کرکر می کردیم. اینجا هرکس داشت با تلفن اش به یک زبانی حرف می زد. سمبل به تمام معنای چندگانه گی زبانی و فرهنگی. دلم برای چه چیزهایی که تنگ نشد. به نظر هم می رسد تلاشم برای امپرسیونیستی کشیدن هم به نتیجه نمی رسد. تمام مدت در تلاشم قلمو را به همه طرف بچرخانم و حرکت های تصادفی خلق کنم و خلاصه خدا ته تابلو را به خیر کند.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

اخبار تلویزیون ایران خبر تصادفی را می دهد که در جاده ی رباط کریم، کامیون به پسر 22 ساله ای زده و کشته شده است. صحنه ای را نشان می دهد که کنار جاده چند زن شیون و زاری می کنند. پلیسِ سر صحنه می گوید سه ساعت از تصادف گذشته است و آمبولانس نیامده. اورژانس هم بعد از این که فهمیده مجروح فوت کرده، رفته است. رییس پلیس راه می گوید هوا بارانی بوده. مجری می گوید آخر شب قبل هم دو دختر دانشجو کنار همین جاده بر اثر برخورد سواری کشته شده اند. می گوید خب شب قبل هم باران می باریده. انقدر راحت که انگار می کنی از فواید باران بهاری می گوید.
روز قبل از عید امسال در تهران، طبق عادت هر ساله ی مرد، شب عید تجریش بودیم. با دستی پُر از کیسه های سبزه و سمنو و لواشک، خوشحال برمی گشتیم. دیدم وسط شهر بیلبوردی نصب شده به عظمت و رویش نوشته اگر نوروز نود آخرین نوروز زندگی مان باشد، چه کنیم؟ رییس پلیس راه را ربط می دهم به تبریک بهاری از نوع شهرداری تهران.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

لایک فیس بوک یک ساله شده است به قولی. آدمی که اول بار پیشنهادش را داده، از نظر من بیمار بوده است یا دستِ کم کرم-دار. هرچیزی که بنویسی، بگذاری یا شِر کنی خلاصه چند نفری پیدا می شوند که لایک کنند. نه زحمتی دارد نه دردسری. طرف اصلن صد سالی یک بار حالی هم از آدم نمی پرسد، نمی داند کجای این شب تیره برای خودت رخت پهن می کنی، یا بدترش اصلن نمی خواهد سر به تنت باشد، اما خاضعانه و بزرگوارنه یک لایکی پرت می کند طرفت که یعنی بیا، برو خوش باش.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

یک دوست قدیمی توی فیس بوک پیدایم کرده. قدیمی که می گویم یعنی دوران دبیرستان. یک زمانی سال 75 برای من جدید بود. سال ها هم همین طوری جدید ماند. پیر شدیم، قدیم مان هم دارد هِی می آید جلوتر. دوستم را می گفتم. می پرسد کجایی و در چه حالی. جواب می دهم مختصری از خودم. بعد از فرستادن اش نگاه می کنم می بینم 13-14 سال را توی سه خط خلاصه کرده ام. هی به سه خط نگاه می کنم و می بینم کُلی عاشقی و شک و بزرگ شدن و هزار تا اتفاق دیگر را قلم گرفته ست. یعنی رسمن گوساله ای گاو شده تا همین سه خط تولید شدند.

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

سبزی کاری ام را شروع کردم. با تره و ریحون استارت زدم. بعد از دو روز جوانه زده اند و از لا به لای خاک ها به من چشمک می زنند. هر روز کلی مطلب در رابطه با نحوه آبیاری و نور و کود و این ها در اینترنت می خوانم. دقیقن انگار برای یک نوزاد تحقیق کنم. همان بساط سبزه ی عید دوباره برپاست. گلدان به دست منتظر نورم، هرجا بتابد گلدان ها را به آن سمت می برم. با این تفاوت که این ها سنگین ترند و باید بکشم به سمت آفتاب. نشسته ام ببینم کی سبزی خوردن می چینم.

۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

جوابی نیامد. عملن تلاشم برای سر در آوردن از بخشی از آینده جواب نداد و آینده خودش با تمام هیکل آمد و رفت توی حلقم. دوباره مصاحبه ای دیگر. این مساله ی مصاحبه های پشت هم دیگر رسمن برایم لوث شده است. بیشتر به تفریح می ماند و شاید دست و پا زدنی به عنوان جستجو برای کار. هر روز سعی می کنم یک برنامه ریزی نیمه دقیقی برای زمان هایم داشته باشم، اما نمی توانم. احساس می کنم زمان حرکت می کند و من هر لحظه از آن عقب تر می مانم و اندازه اش در چشمم کوچک و کوچک تر می شود. تنبل شده ام؟ کسل؟ بی حوصله؟ بی اراده؟ نمی دانم. یکی به من کمک کند.

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

خانه بوی تمیزی می دهد. بوی پودر و آب و نرم کننده. تمام پرده ها را درآوردم و شستم. این تمام که می گویم، با آن تمامی که توی ذهنتان است فرق می کند. ده تکه پرده هر کدام پنجاه متر. الان تصور می کنید چه کاخ فراخی! البته اگر تمام خانه پنجره باشد و پرده ها پُر چین، می فهمید که سخت در اشتباهید و همه ی این ها متعلق به یک خانه ی قوطی کبریتی است.
رومیزی ها را شسته ام. کتابخانه را تمیز کردم. گل ها را آب دادم و گلدان ها را گردگیری کردم. روتختی جدید پهن کردم و دکور را هم تغییر دادم. الان فکر می کنم خانه بزرگ تر شده است. سبزه ی عید هم گذاشته ام که بدجوری درگیرم کرده است. همین طور سبزه به دست دور خانه می چرخم و هرجا آفتاب می افتد، مقابل نور می گذارم بلکن تا هفته ی آینده رشدی کند و بلند شود.
همه چیز خانه برق می زند.
انتظار خبرهای خوب.
یک هفته گذشت. خبری نشد. توی دلم رخت می شورند. نمی دانم باید از ایران رفتن خوشحال باشم یا نه. تصور این که بعد از برگشت، دوباره همین اوضاع باشد، بیش تر دلم را به هم می زند. به قول پگاه باید یک معجزه ای اتفاق بیفتد. جالب است که معجزه ها در هر مقطعی برای مان فرق دارند. یک سال رد شده و من آرام آرام خودم را در سرازیری ناامیدی می بینم. می خواهم نوشتن را شروع کنم که می بینم کلمه ها از لای دستانم سُر می خوردند و می افتند پایین. برای دوباره نو شدن و امیدوار شدن، به بهار دل می بندم. دلم برای خودم تنگ شده است.

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

مصاحبه خوب بود. بعد از مدت ها دوباره برایم یادآوری شد که چیزهایی هنوز توی مغزم وول می خورند که ارزشمندند. روزنه هایی از شخصیت اجتماعی ام را دوباره دیدم. روحیه ام تغییر کرد. با فکر شروع کارم یک قندی، شکرکی، پولکی ای شیرین توی دلم آب می شود. به راحتی یکنواختی روزهای قبلم را گرفت و امیدوار شدم. یک لحظه خوشحال می شوم و یک لحظه نگران. امروز در اوج نگرانی، یک آن دلم خواست بفهمم در آینده چه اتفاقی می افتد. خیلی دلم خواست. آمدم توی گوگل سرچ کنم، دیدم اوه چه قدر مردم دلشان می خواهد از آینده باخبر شوند. اما راستش برای من در حد دانستن جواب مصاحبه کفایت می کند. باور کنید. نگویید دو هفته صبر کن معلوم می شود. همین حالا می خواهم. وگرنه که این همه آدم هم توی اینترنت دنبال آینده ی سریع بودند. نمی دانم. گاهی بهتر است همین طوری ساده و رک حس ها ثبت شوند. همین طوری.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

من برگشتم!